عندليب

مرا كه قهوه ي پررنگ چشم تو كافي ست

شکر نریز دگـــر، چـــون لبان تو تافی ست


عجب تضاد قشنگی میان چهره ی توست

نگاه تلخ تو را، شهـد خنده ات نافی ست


که سینــــه خیـــز به دنبــــال زلف زنجیرت

روم اگرچه که در پشت قله ی قافی ست


تبــــرک است شمــیمـــت بـرای بیـمــــاران

شراب نوش لبت همچو شربتی شافی ست


دهـــان گشـــودی و آوای عنــد"لیبــــی" تو

مرا که کشت، گمانم صدات "قذافی" ست


ایمان صابر

 

 

مهر خاموشي بر لب مرد تنهاي شب

صـــدایت را که استــــــــعلام کردند

"نوا" را در "غنــــــا" ادغام کردند

بشور این گرد نکبت را از این خاک

#بزن_باران_که_دین_را_دام_کردند


در این مهمانسرای سرد و ساکت

که صاحب خانه ها قلابی هستند

به رقص آ ماهـــــــــی دریای آزاد

که این #خرچنگ ها #مردابی هستند


میـــان دشت تــزویر و دورویی

در این بحبوحه ی آدم فروشی

تویی آن #مــــــرد_تنها مانده، اما

" به لب هایت مزن مهر خموشی"


دو پایم داخــل سنــگ است، اما

قــدم برداشتــی آن ســوی نرده

از امشب زیر گوشش با صدایت

بخوان: #مادر_اتاقم_بی_تو_سرده


کلون سنگی اش را بسته بودند

از این محنت سرا خیری ندیدی

و بغض آلود، خرسندم از اینکه

در آن دنیا به #شهلا یت رسیدی


#ایمان صابر

كن

گفتند: -اگر که زن بگیری، مردی
یا خانه به "منهتن" بگیری، مردی
گفتم: - که قبول حرف سرکار، اما
گر "نخل طلای کن" بگیری مردی
#ایمان_صابر

ملا رسول

ملا رسول از عمق غاری تیره در شب

با کودک نوباوه ای دیگر به در شد

با اشک های توامان با خنده اش گفت :

این آخرین فرزندتان هم یک پسر شد


نوزاد را بالای دستانش نگه داشت

از بر، برای او دعایی مختصر خواند

او را در آغوشش کشید و زیر گوشش

جای اذان، نجوای "مرزی پر گهر" خواند


شلوار جینی بودش و جفتی کتانی

عمامه و نعلین و دستاری نبودش

با اینکه حکمش تحت عنوان غنا بود

موسیقی اما بود در عمق وجودش


آزادگی را یاد کودک داد و بعدش،

از گردنش برداشت یوغ بندگی را 

در گوش کودک با کلامش وحی میکرد

میگفت با او داستان زندگی را :


(د)نیای فانی را به حال خویش بگذار

(ر)ندی زرنگی نیست، رندی راستگویی ست

(می) رنجی از تزویر، اما ساده تر باش

(فا)سد ترین اخلاق هر انسان "دو رویی ست"


(سل)طان تویی، پس دست خیرت باز باشد

(لا)تی و مردی نیست سرپا شاش کردن

(سی) پاره هم گشتی، زبانت را نگه دار

نارو ست چون راز کسی را فاش کردن


من فارسی میخوانم، آن هم شعر ها را

بالای مجلس یا که منبر جای من نیست

من هفت رنگ روشن رنگین کمانم

ارعاب و تنذیر از رسالت های من نیست


سی سال طی شد آخر اما تا به امروز

من پیروی آن مسلک انسان شمولم

آیین او برهان خوشبختی ست، من هم

از پیروان مذهب ملارسولم


-ملا رسول سیمی: علامتی ست برای فهم بیشتر ترتیب سیم های گیتار و نت های آن می، لا، ر، سل، سی، می میباشد.

 

ايمان صابر

سالي كه گذشت....

برنامـه های رنگـــی تلویزیون
در جُنگ های مضحک هر ساله
در مجلس معارفـه ی میمـــون
تــودیــع ظالمـــانه ی بـزغـالـه
لبخنــد نخ نمـــا شده ی زوری
بر صورت ستــاره ی پیــزوری
تلفیــق اختناق و هـنـــر یعنی
رقـــاص های چـــادری بــالــه
سالی که رفت و سال دگر آمد
خون گریه رفت و خون جگر آمد
داغی که رفت بر دل یک عاشق
از منتها الیه گل لاله
تطهیرِ نفس، قاعده ی من بود
داری که ارتفاع شکستن بود
اعدام سبز زاویه داران است
با حکم زرد حضرت نقّاله
از راه راست جاده ی ما کج شد
نوشابه ای که قسمت مخرج شد
بالقوه های حرکت خودجوشیم
ما مرتدان جامعه ی ضاله
مردان سینه چاک حقیقت جو
در بزم شاه حیله گر بدخو
در دست شان پیاله ی سانديس است
با مزه ی تفاله ی کنجاله
از من سوال اگر که تو پرسیدی
تحویل سال تازه ی خورشیدی
یعنی صعود از  کمر یک چاه
بعدش سقوط در دل یک چاله

 ايمان_صابر

سياره هاي روشني

در پی دستان تو مجنون که نه، جانی شده
او که در سلّــــول چشمان تو زندانی شده

مجلس ترحیـــم اندوه است در دنیــای من
در دلم از خـنده ی خوب تو مهمانی شده

قصد خونریزی اگر در سر نداری،پس بگو
ابروانت از چه رو چـاقوی زنجـانی شده؟

دانه های گریه ات، سیّاره های روشنی ست
آسمـــــان از پولک اشکـــت چراغــانی شده

دورِ باغ زلف تو،پروانه ها صف بسته اند
باز کن گیســو، زمان گـرده افشـــانی شده

حرف ها، چون جوجه هایی از لبت پر میزنند
در هـــوا آوای لب هـــای تو ارزانـــــی شده

روی بومِ ذهن خود، از روی تو نقشی زدم
حــال ایمــانم که با حفــظ سِمَت مانــی شده

او که جزشب های تیره،سهمی از دنیا نداشت
عاقبت خواهان خورشیــــــــدی خراسانی شده

ايمان صابر

 

https://www.instagram.com/imansabermr/

شمس المنير

هـلا شنیــدن  شعــــرِاخیــرم از دهنـت

و خـــواندن کلمـات فقــیـــرم از دهـنت

تمام حرفِ مگــویت میانِ شعـرمن است

به وقتِ سبــزِ سُرایش سفـيـرم از دهنت

شکافت ظلمتِ شب تا مــرا صدا کردی

ببین به یُمـــن تو شمس المنیـرم از دهنت

قضا قَــدَر نشنــاسم که سهــمِ روح منی

نه من گرسنه ی غِیرم،نه سیـرم ازدهنت

و چشـم و گوشِ دلم باز شـد به لب هایت

به لطف بوســه سمـیعٌ بصیــرم از دهنت

لبت نباتِ مزعفــر و من حریص شکـــــر

خــــدا کنـــد که دیابت نگـــیرم از دهنت

 

ايمان صابر